X
تبلیغات
درددل با خدا


درددل با خدا

توکل کن به زنده ای که هرگز نمیمیردوتسبیح کن به ستایش او... سوره فرقان ایه58

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1392ساعت16:58توسط سارا.ص | |

سلام خدا جونم خوبی؟

خیلی وقته ازت دورم...خیلی وقته صدات نکردم۰۰۰خیلی وقته بیصدا توخودم شکستم...

خدایا...یادته قبلاوقتی چیزی میخواستم وبهت میگفتم قبول میکردی؟یادته ارزوهام روبراورده میکردی؟یادته.......

خدایا.......حالادارم میشکنم،نابودمیشم.

خدایاخودت کمکم کن...فقط تورودارم...خدای خوبم خداجونم نذاربشکنم،نذارازپابیفتم اخه من تازه بلند

 شدم...خدایامن فقط از خودت از خود ارحم الراحمینت کمک میخوام....کمکم کن مثل همیشه......

باتوکل به خودت بهترینم.........

یارب به امیدتو...

التماس دعا ازهرکسی که این مطلبو میخونه.....

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم اسفند 1392ساعت21:56توسط سارا.ص | |

یک تنهای عزیز میتونی از مطالبم استفاده کنی

+نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1392ساعت0:7توسط سارا.ص | |

سلام خداجونم...چه قدرسختمه وقتی ازت دورممممممممممممممم

خدایا خستمممممممممممممممم ازهمه چیز ولی امیدبه تو ارومم میکنه همیشه میخوام شروع کنم فردا اما باتوکل به خودت به زنده ای که هرگز نمی میرد...........کمکم کن مثه همیشه 

دوستدارتوسارا

+نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت23:51توسط سارا.ص | |

ساحل دلت را به خدا بسپار

خودش

قشنگ ترين قايق را برايت مي فرستد

___________________________________

خــــــــدا مـرهــم تمــام دردهــاست؛

هر چه عمق خراش هاي وجودت بيشتر باشد؛

خدا براي پر کردن آن، بيشتر در وجودت جاي مي گيرد

__________________________________________

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت22:42توسط سارا.ص | |

 

خـدایـا !

 من هـمانی هسـتم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم .

همانی که وقتی دلش می گیرد وبغضش می ترکد،می آیدسراغت

من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند .

و چشم هایش را می بندد و می گوید :

من این حرف ها سرم نمی شود! باید دعایم را مستجاب کنی!

همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند!

همانی که نمازهایش یکی در میان قضا می شود و کلی روزه نگرفته دارد !!

همانی که بعضی وقت ها پشت سـر مردم حرف می زند !

گاهی بدجنس می شود ، البته گاهی هم خودخواه !

حـالا یـادت آمـد مـن کـی هـستم ؟!معبود من !

ساليانيست مرا راهي صحراي پر از رنگ و فريب كرده اي

تا در آن سير كنم و تو را بيابم و با تو عاشقي و بندگي كنم .

آن وقت كه مرا فرستادي پاك و سبحان بودم

اما حال پر از رنگ دنيا شده ام.

آن روز خود به من گفتي تا هميشه كنار تو

هستم مرا فراموش نكن .اما امروز ياد همه هستم جز تو ..

 خداي من !پشيمـانم حلالم كـن

.

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1392ساعت22:32توسط سارا.ص | |


چه کسی می گوید جاذبه رو به زمین است ؟؟؟


من کسانی را دیدم که فارغ از هر کششی رفته اند تا بالا ، تا اوج …


آری ؛ جاذبه رو به خداست !!!


+نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1392ساعت19:52توسط سارا.ص | |

میخوانمت در بلندی كه خودت بلند ترینی


میخوانمت به مهربانی كه خود مهربان ترینی


میدانمت به رحمتت كه خودت رحیم ترینی


میدانمت به بزرگی كه خودت بزرگترینی


همه این میخوانمت ها و میدانمت ها بهانه ای هست تا بگویم



خدایا دوستت دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت21:39توسط سارا.ص | |

خدایا

خواستم بگویم تنهایم

اما نگاه خندانت

مرا شرمگین کرد

چه کسی بهتر از
تــو ؟!



+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت21:36توسط سارا.ص | |

خـدایــا !


فقـط گیــر


یکــ " لایکــــ " تــو مـانـده ام!


تـو کــ ه مــرا بپسنـدی


دیگـر چـه باکــــ از پیلـه هـای روزگــار . . .


+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت21:32توسط سارا.ص | |

حکایت عجیبیست رفتار ما


خداوند می بیند و می پوشاند


مردم نمی بینند و فریاد می زنند
. . .

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1392ساعت21:30توسط سارا.ص | |

بازم بهت نیاز دارم مثه همیشه....
کمکم کن مثه همیشه،2باره تنهاپناهم تویی
کمک کن ادامه راه رو باتوکل به خودت درست طی کنم...
به امیدخودت بهترینم....

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مهر 1392ساعت22:44توسط سارا.ص | |

میخواهم برایت بنویسم...

برای توکه خیلی وقتها یادم میرود که هستی...میبینی...

شاید دست خودم نبود...اما عاشقت شدم...

اولین نفرنبودم ونیستم که دوستت داشته ام اما...

برایم بـــــــــــــــــــهـــــــــــــــــتـــــــــــــــــــــریــــــــــــــــنــــــــــــــی

بودی وهستی....

خیلی وقتهابه حرفهایت گوش نمی سپارم اما بدان:

دلم با توست...هرجا که باشم...هروقت که باشد...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت9:42توسط سارا.ص | |


برایم نوشته بود :
گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شاید چون آرزوهایم بلندند

ولی درخت سرسبز و شاداب صبرم می گوید
:
امیدی هست چون خدایی هست آری و چه زیبا نوشته بود
!
همواره با خود تکرار میکنم امیدی هست ؛ چون خدایی

هست

 

خدای خوب من ، زندگی به سختی اش می ارزد اگر تو

 در انتهای هر قصه ایستاده باشی


من هیچم و تو در تمامِ هیچِ من همه ای !

 

همه ی ترسها ، دلهره ها ، دلتنگی ها ، تنهایی ها و

 همه دردارو خط می زنم با یه واژه !


خـــــــــــــــــــدا


خدایا وقتی تو پشتمی مهم نیست کیا جلوم هستن

 

گاهی در شتاب زندگی گوشه ای بایست و بگو : خدایا

می دانم که هستی

 

نگران فردایت نباش ، خدای دیروز و امروزت ، فردا هم است

 


خدایا


با تو که باشم تمام دورها نزدیکند و ناممکن ها

ممکن !

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1392ساعت9:23توسط سارا.ص | |

خداوندا خــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــداوند ا.....


قرارم باش و یارم باش .....


جــــــــــــــــــــــــ ــــــــــهان تاریکی محـــــــــــــــــــــــ ض است


میترسم....


کنـــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــارم باش....
 

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت14:46توسط سارا.ص | |

خدایا ...............
دلم مرهمی می خواهد از جنس خودت ،
نزدیک ...
بی خطـــــر ...
بخشنده ...
بی منّت ... !

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1392ساعت14:45توسط سارا.ص | |

اغوشت رابه من میدهی؟

برای گفتن چیزی ندارم

امابرای شنیدن حرفهای توبسیار...

میشودمن بغض کنم...

توبگویی مگرخدایت نباشدتواینگونه بغض کنی!!

میشودبگویم خدایا...؟؟؟

توبگویی:جان دل...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت19:49توسط سارا.ص | |

تلنگرکوچکی است باران.....

 

وقتی فراموش میکنیم اسمان کجاست.... 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت19:41توسط سارا.ص | |

گاهی احساس میکنم روی دست خدا مانده ام …

 

 

خسته اش کرده ام خودش هم نمیداند با من چه کند .....!!!!

 

 

خدایا واسه پیمودن ادامه مسیر بازم کمکم کن دوباره به خودت توکل کردم...به زنده ای که هرگزنمیمیرد.

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392ساعت19:38توسط سارا.ص | |

خدای خوب ومهربونم شکرت بازم ثابت کردی بهترینی...

یعنی یه روزی میتونم این لطفات روجبران کنم؟

خدایافقط خودت...خداجونم عاشقتم ،دوست دارم

چــــــــــــــــــقــــــــــــــــــد دوســــــــــــــتــــــــــــــــ

دارمـــــــــــــــــــ خـــــــــــــــــــــــــــــــدا

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت2:52توسط سارا.ص | |

خالق من "بهشتی" دارد

نزدیک

                 زیبا و

                                    بزرگ


و "دوزخی" دارد به گمانم

کوچک و بعید.

و در پی دلیلی است که ببخشد مارا.

دکتر علی شریعتی

 


                                    هر
                               روز صبح
               

                               پلک هایت

                          فصل جدیدی از زندگی را ورق میزنند

                         فصل اول همیشه این اس

                                     خدا با ماست

                             پس بخوانش با لبخند

 


خدایا.......

 

 

امروز یه کار ضرورى دارم و اون دوست داشتن توئه . . .
دیروز هم همینطور بود !
فردا هم همینطوره !

 

عاشقتم معبودمن،هستی من،توبهتریننننننننننننی،من فقط تورودارم وبس....


 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت23:13توسط سارا.ص | |

میخوام که با دست خیال خدارونقاشی کنم

روزانوهاش اشک بریزم هواروبارونی کنم

گریه کنم گذشتمو سر روی پاهاش بذارم

بگم غریبم بی نشونم برس به دادم...

میخوام روتاروپودشب مقصدوبی هدف برم

تواین هوای بی نفس برم به اخربرسم

برم یه جایی که فقط توباشی وبی کسیام

توسرنوشت دست ببرم بهشتو تاخودت بیام

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت18:9توسط سارا.ص | |

خدارومیخوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدارومیخوام نه واسه مشکل وحل غصه هام

خدارودوست دارم نه واسه بهشت وجهنم

خدارودوست دارم نه واسه زیبا و زشت

خدارومیخوام نه واسه خودم که باشم یابرم

خدارومیخوام نه واسه روزای تلخ اخرم

خدارومیخوام نه واسه سکه وسکویامقام

خدارودوست دارم واسه اینکه حواسش بامنه

خدارودوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت18:8توسط سارا.ص | |

 

من بعد از تو متولد شدم... 

من زن ام  

همان حوایی که تورا از بهشت برین ُآواره ی این کویر اضطراب کرد... 

من همان کینه ی کهنه ی هزاران ساله ام... 

من بعد از تو آمدم ... 

نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو  هم نیستم ... 

من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...  

شیطان تو را نتوانست فریب دهد اما مرا... چرا!!!

راستی هنوز هم نگفته ای چطور با آن همه ادعا گول مرا خوردی...گرچه هنوز هم خام فریب

های زنانه ام می شوی و به روی خود هم نمی آوری .. شاید هم اصلا نمی فهمی... 

من زن ام یاد گرفته ام سکوت کنم خیلی وقت ها ...گاهی فریاد هایم نیز در سکوت می

 شکنند ... 

وقتی یک جور ی به شال قرمزم زل می زنی ... می دانی قرمز رنگ قشنگیست؟؟ 

وقتی به خودت اجازه دادی و پاکی ام را فدای ..هوس هایت کردی...باز هم سکوت می

 کنم .نمی دانم چه مرگم می شود که فریاد نمی زنم ... اشک هم نمی ریزم...  

تو خیلی وقتها خیلی چیزها را نمی بینی...شرم چشمانم و سرخی گونه هایم را وقتی کلمات

 پاستوریزه نشده ات را روانه ی من می کنی می بینی؟ 

تو از چشمانم فقط مقدار زیبایی اش را می بینی ...غمش را ...حرفش را  نادیده می

گیری...ولی من خیلی وقتها می خوانم چشمانت را و باز هم سکوت...  

تو همیشه پاک تر از من بودی ..و من می شوم بلای آخر الزمان... من عصیان می کنم

 فقط ...و فقط یاد گرفتی مرا سرزنش  کنی که چرا فاطمه (س) نیستم ؟؟؟به من بگو تو چقدر

 علی (ع) شدی؟؟!!

من در عصیان فروغ غرق می شوم و تو بی شرمانه می گذری و می گویی چند؟؟؟ 

من دلم را باتو لای همان گل های سرخی که نمی دانم برای چند نفر بردی جا می گذارم ...  

 من دلم را توی چشمانت جا می گذارم وتو راحت می روی ...روحم زن می شود و تو مرا جا

می گذاری...

من با درد می آفرینم ...عجیب زندگی ام با درد عجین شده ...خاک من از درد بود و دل ...خاک

 تو شاید خیلی وقت ها دل هم نداشت... دل نداری که گاهی صورتم یکهو کبود می شود...و

 من هی می گویم پایم به پله گیر کرد....افتادم!!!

من می آفرینم ...من با درد می آفرینم و با یک لبخند کودکم عاشق می شوم ...  

من زن می شوم...من مادر می شوم ...من زیبا می شوم ...من احساس می کنم ... 

شعر می گویم ...

من عجیبم ...اشک می ریزم...من فال های حافظ را اگر اسم تو نباشد باور نمی کنم... 

من اگر عاشق شوم ، نمی توانم ...تو اگر عاشق نشوی هم می توانی... 

من اگر بی وفا شوم خائنم و تو ...مردی فقط ... 

مرد ... 

این کلمه ی سه حرفی عجیب برایم سخت می شود گاهی اوقات... 

اگر نخواهمت ...باز هم سایه ات را برای مصلحت می خواهم ..مصلحتی که مردان قانون

نویس تعیین می کرده اند... 

من، دختر حوا...یاد گرفته ام عریانی دلم را لااقل، بگذارم برای کسی که با دستانش می بخشد ،و با چشمانش می گوید... 

من دختر همان حوایم..هنوز هم سیب می چینم...و تو هنوز آدم نشدی...

من بعد از تو آمدم ... 

نمی خواهم دوم باشم ولی ...اول هم نمی خواهم باشم...سایه ی تو  هم نیستم ... 

من می خواهم زن باشم شانه به شانه ی تو...

به نقل از صدسال تنهایی



برچسب‌ها: نمی خواهم جنس دوم باشم

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت15:26توسط سارا.ص | |

در تماشاخانه ی دنیا

صحنه های زشت و زیبا 

در تماشاخانه ی دنیا 

فراوان است

چهره آرایِ جهان

نقش آفرینِ عشق و مرگ

صحنه ها را کارگردان است...

"فریدون مشیری"


برچسب‌ها: در تماشاخانه ی دنیا

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت14:15توسط سارا.ص | |

ﻫﺮﺯﮔﯽ ﻣﺨﺘﺺ ﺑﻪ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﻧﯿﺴﺖ
ﻭ ﺭﺑﻄﯽ ﺑﻪ ﺟﻨﺴﯿﺖ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﻩ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﮐﺴﯽ
ﺳﻮﺀﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﮐﻨﯽ . . . ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﻭﻍ ﺑﮕﯽ
ﺩﻭﺳﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ. . .ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﮐﻨﯽ. . . ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ
ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﺭﻓﺎﻗﺘﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
ﭘﻮﻝ ﺑﺎﺷﻪ . . . ﻫﺮﺯﻩ ﺍﯼ
ﺍﮔﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺗﻦ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺑﮑﻨﯽ . . . ﺻﺎﺣﺐ ﺍﺧﺘﯿﺎﺭِ ﺑﺪﻧﺘﯽ
ﺍﻣﺎ ﻫﺮﺯﮔﯽ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺁﺑﺮﻭﯼ
ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺎﯾﻪ ﺑﺬﺍﺭﯼ . .

برچسب‌ها: هرزه

+نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1392ساعت1:6توسط سارا.ص | |

گره بزن مرا به خودت
گره هاي من شُل است
خدا
...

برچسب‌ها: گره

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت22:9توسط سارا.ص | |

امید

گرچه دلگیرترازدیروزم..

گرچه فردایی غم انگیزمرامیخواند..

لیک باوردارم،دلخوشیهاکم نیست..

زندگی بایدکرد..زندگی بایدکرد..

گاه بایک گل سرخ،،

گاه بایک دل تنگ،،

گاه باید رویید،درپس این باران..

گاه بایدخندید،برغمی بی پایان..

زندگی یک باور میخواهد،،ان هم ازجنس امید،

که اگرروزی،سختی راه،سیلی محکم به توزد

ان امید قلبی به توگوید،که خداهست هنوز...


برچسب‌ها: باوری ازجنس امید

+نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1392ساعت22:6توسط سارا.ص | |

شباوقتی ک بیداری,خداهم با تو بیداره ..


تاوقتی ک نخوابی تو,ازت چش ورنمیداره ...


ازاون بالامیادپایین,

 
خدامی‌گیره دستت روخدا میدونه تو قلبت,چه اندازه تو غم داری ..


خدامیدونه تودنیا,چه چیزی روتوکم داری ..


خدانزدیک قلب توسـت,بایک آغوش واکرده ..


نذارپلکاتوروی هم,اگه قلبت پره درده ..


خدارومیشه حسش کرد,توی هرحالی که باشی ..


فقـط بایدتوبایادش,توی هرلحظه همراه شی ...


برچسب‌ها: خدا

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت17:10توسط سارا.ص | |

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي

 شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي

 وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ

 مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از

 چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه

 خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام

 ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من

 «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال

 پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي

 هميشه در ته دره خوابيد.

 
من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير

 تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.


من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس

 خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا

 مي زند.


من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي

 خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را

 سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...»

 دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل

 به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک

 تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد

 دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي

 مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک

 مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در

 خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا

 خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با

 سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي

 کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به

 آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ

 هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش

 جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من

 بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من

 «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و

 هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک،

 ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم،

 عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه

 شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه

 روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد،

 «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و

 بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس،

 شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من

 «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي

 صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر

 حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.


من کيستم؟،،

   از خانم بلقيس سليماني نقل از وبلاگ استاد کرد میر



 


برچسب‌ها: من دوشیزه مکرمه هستم

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1392ساعت15:36توسط سارا.ص | |